برای دختر ستاره ها ببخشید دیر شد

خرید بک لینک
اینم پست جدید رمانم امیدوارم خوشتون بیاد هرمشکلی داشت بهم بگید تا در جهت اصلاحش <آنورا> خب میریم سر ادامه ی رمان وقتی بچه ها کتابو تو دستمم دیدن با خوش حالی هم زمان گفتن کتاب!!!!!!!!!!!!!!!با تکون دادن سرم جوابشونو دادم همه گی هیجان خاصی داشتیم هیجانی که نمیشد پنهونش کرد دستی روی جلد کتاب کشیدم از جلدش معلوم بود خیلی قدیمیه رو کردم به بچه هاو گفتم خب بریم اینجا دیگه کاری نداریم اونام به سمت در حرکت کردن بعد از یه نگاه سرسرکی به خونه به سمت ماشین حرکت کردم نمیدونم چرا نسبت به کتاب حس بدی داشتم حسی که مانع از این شد همون بار اول صفحه هاتشو باز کنم پس گذاشتم وقتی حالم بهتر شد کتابو باز کنم وقتی رسدیم رفتم تو هالو منتظر بچه ها شدم ایندفعه میخواستم با اونا کتابو بخونم تا بتونیم کنارهم مشکلو حل کنیم روی زمین نشستیمو کتابو گذاشتم وسط بانفس عمیقی نگاهی به جلد کتاب انداختم هیچ اسمی روش نبود نه اسم نه طرحی صاف و ساده بدون هیچ نوشته ای تا خواستم کتابو باز کنم صدای تلفن خونه بلند شد همه بهم نگاه میکردیم یعنی کی میتونه باشه جز خانواده هامون کسی شماره ی اینجارو نداشت رفتم تلفونو برداشتم هیچی نگفتم تا اول صدای فرد مقابل تلفونو بشنوم اما هیچ صدایی نیومد وقتی دیدم قصد نداره حرف بزنه سام-الو بفرمایید -....... سام- بفرماییـــد -........ سام- حرفی ندارید چرا مزاحم میشید خواستم با عصبانیت تلفونو قطع کنم که لحظه ی اخر یه صدایی تلفونو پر کرد نزدیک کتاب نشو وبعد تلفن قطع شد سام- همینطور شوک زده به تلفن نگاه میکردمو از حرفای طرف سر در نمیاوردم رفتم توی لیست تاریخچه یه شماره تلفنا دنبال شماره تلفن دقایق قبل گشتم درست همون ساعتی که زنگ زده بود یه صفحه باز شد دقیقه ساعت و حتی ثانیش بود الا شماره هیچ شماره ای اونجا نبود همینطور خیره به تلفن بودم که با احساس تکون دادن دستی به طرفش برگشتم امیر بودامیر- هی چیشده حواست کجاست کی بود زنگ زدسام- نمیدونم امیر- مگه میشه ندونی سام- نمیدونم امیر هی میگه نمیدونم خب حالا چی گفت سام- از کتاب فاصله بگیرید سیامک و دانیال با چشمایی گرد شده بهم نگاه کردن هرسه تاشون به سمت تلفن اومدنو مثل من دنبال شماره گشتن اما اونام هیچی پیدا نکردن هممون با اعصابایی خراب به سمت اتاقامون رفتیم اما من باکتاب میخواستم پیشم باشه تا یه وقت اتفاقی براش نیوفته وسط راه نظرم عوض شد همرو صدا زدم تا ایندفعه دوباره کتابو باز کنیم بی توجه به هشدار بی توجه به صفحه ی اول کتاب ----بخونی نمیتونی به اول برگردی ----انگار اون لحظه هممون احساس کردیم چیزی برای از دست دادن نداریم وبعد صفحه ی بعدیرو شروع کردیم به دیدن بدون هیچ نوشته ای وهمینطور صفحات بعد و بعد تر همه به صفحه ها زل زده بودیم انگار منتظر معجزه بودیم یا تغییر تغییر تو صفحات کتاب ناگهان بادی شروع به وزیدن کردو از اونجایی که پنجره ها باز بودو ما دقیقا جلوی یکی از پنجره ها بودیم صفحات کتاب باسرعت عقب جلو میشدن همینطور صفحه ها در حال عوض شدن بودن که یه دفعه روی یه صفحه توقف کرد صفحه ظاهرا بدون نوشته بود اما کم کم اما باسرعت بالا نوشته ها ظاهر شدن نوشته هایی بارنگ قرمز رنگی شبیه به خون خواستیم نوشته هارو بخونیم اما کشیده شدیم به سمت کتاب و دیگه چیزی نفهمیدیدم .............. دقایقی بعد: چشامو که باز کردم انگار ساعتها خواب بودم ساعت مچیم از کار افتاده بودمکانو نا اشنا دیدم همه چی خاکستری بود نگاهی به اطراف انداختم بچه ها روی زمین افتاده بودن رفتمکو یکی یکیشونوبیدار کردم اونام با تعجب به اطراف نگاه میکردن سیامک- ما الان کجاییم سام- منم نمیدونم بلند شین بریم ببینیم کجاییم وقتی بچه ها بلند شدن شروع کردیم به راه رفتن به جایی که نمیدونستیم کجاست کمی جلوتر چیزای محوی رو دیدیم شبیه به ادم تا رفتیم صداشون کنیم شروع کردن به حرف زدن زن- یعنی چاره یه دیگه ای نداریم مرد- نه و سرشو با دستاش گرفت مرد- پسرمونو بزرگ کن وبعد مردو زن محو شدن نگاهی به بچه ها انداختم که دیدم دانیال قطره اشکی از چشماش چکید سام – دانیال چیزی شده دانیال با دستپاچگی چشماشو پاک کردو گفت دانیال- نه؟! نه؟! چیزی نشده بریم سام- باشه بریم رفتیم جلوتر که بازسایه های دیگه ای اومدن مرد-منو تو جز هم کسیرو نداریم یادت بیاد روزای دوستیمونو بدون تو چه طوری دوم بیارم مرد دومی – رفیق چاره ی دیگه ای نیست مجبورم هردو برادرانه همو در اغوش گرفتنو ومحو شدن وباز جایگیزینشون سایه های بعدو بعدتری اومد انگار اینا خاطره بودن میخواستیم بریم جلوتر که سایه ی اشنایی رو دیدم مامان مامــــــــان سام ســـــــام مامان و بعد تصویر پسر بچه ای با چشایی که انگار جای اشک خون گریه میکرد اون من بودم خاطره ی من برام عجیب بود چرا از سایه های قبلی یه بار دانیال یه بار سیامک و امیر هردو قطره اشکی ریختن بی خیال شدمو به راه رفتن ادامه دادم هرچه میرفتیم جلوتر انگار راه طولانی تر میشد خسته از راه هرکدوم یه جایی نشستیم تا خواستم با هاشون حرف بزنم دیدم هرکدوم مغموم به یه جایی خیره شدن تا اینکه به حرف اومدن دانیال- خیلی بچه بودم تو اوج بچگیم هیچ وقت نفهمیدم چرا پدر ندارم حسرت اغوش پدرم تو دلم مونده بود هروقت از مامانم میپرسیدم بابام کجاست اونم هیچی نمیگفتو میرفت تو اتاقش سیامک-منو ابجیم دوقلوی ناهمسان بودیم اما جونمون به هم بسته بود یه روز نفهمیدم چیشد تو جنگل رفتو برنگشت امیر-منو خالم باهم زندگی میکردیم نمیدونستم چرا پدر مادرم نیستن همیشه بهم میگفتن تووقتی بچه بودی اونا مردن اما بعدا معلوم شد توی جنگل مردن همه میگفتن حیوونای وحشی خوردنشون اما..........سام- خوب میدونستم ادامه ی حرفای بقیشونو پس اینام واسه خودشون ماجرایی داشتن مطمئن بودم فقط به خاطر هیجان نیست که بامن همراه شدن بلند شدم از جام اونا بامن بلند شدم رفتم سمتشون گفتم الان ما چهار نفر دور هم جمع شدیم اتفاقی یا قرار بوده اتفاق بیوفته اما ما الان هستیم حاضرید معمارو حل کنیمو انتقام از دس رفتن عزیزامونو بگیریم دستمو گرفتم وسط اونام یه نگاهی به هم کردنو لبخندی زندونو گفتن ارهـــــــــــــو دستشونو اوردن وسط رفتیم جلو به سمت اینده همیشه اینده مارو باخودش جلو میبرد اما ایندفعه ماداشتیم به سمتش میرفتیم

عقاب تیز پرواز...

ما را در سایت عقاب تیز پرواز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 12:45

صفحه بندی