اینم ادامه ی رمان پست چهارم امیدوارم خوشتون بیاد ---- آنورا---- بعد از موافقت بچه ها انرژی گرفتم انرژی که حتی موقع حرکت به اینجا نداشتمش الان اونقدر مطمئنم به تصمیمون که انگار هیچ وقت در این حد مصمم نبودم باید حرکت میکردیم حرکتی به سوی سرنوشت تهش هرچی باشه دیگه مهم نیست مهم هدفیه که هممون توش ریسک کردیم ریسکی روی زندگیمون همه باهم بلندشدیمو حرکت کردیم نقشه ای نداشتیم هرچی جلوتر میرفتیم فضا تاریکو تنگ تر میشد کم کم جوری شد که تک تک مسیرو طی میکردیم به ته مسیر رسیدیم اینو از دیوار روبه رومون فهمیدیم بچه ها سر خورده روی زمین نشستن اما من همچنان فکر میکردم سام- ممکن پشت دیوار راهی باشه دانیال- خوب فعلا ما اینور دیواریم همینطور داشتم فکر میکردم و دستمو روی دیوار میکشیدم یه دستم تو جیبم بودو یه دستمم رودیوار میکشیدم دسته تو جیبم به چیزی برخورد کرد با تعجب از تو جیبم درش اوردمو نگاش کردم یه چیزی بود شکل سکه اما یه قسمتش مثل سوزن تیز بود سام- بچه ها بیاین اینو ببینید همشون اومدن سمتمو بهش نگاه کردن امیر- این چیه سام- نمیدونم – سیامک از کجا اوردیش سام – از تو جیبم همه نزدیک بود خندشون بگیره دانیال- بعد نمیدونی چیه سام – مسخره نکنید نمیدونم چیه دیگه همه باحالت جدی داشتن نگاه میکردن ناگهان با صدای کمی بلند دانیال به طرفش رفتیم بچه ها اینو نگاه کنید رفتیم به سمتش روی دیوار یه سوراخ بود قد تیزیه ته همون چیز عجیب غریب سیامک گفت سام اونو بدش من دادم دستش یه نگاه بهش کردو فرو کرد تو سوراخ مثل کیلید چرخشش داد و رفت عقب اتفاقی نیافتاد دیگه ناامید شده بودیم که یدفعه صدای تقی اومدو دیوار نرم نرمک شروع کرد به کنار رفتن عین دیوار ریلی خزه هاش جدا میشدنو میرفتن کنار و هرزگاهی کم کی گل خشک شده ازش میوفتاد دیوار کامل کنار رفتو تونستیم اونور دیوارو ببینیم یه جنگل بود اما خیلی فرق داشت درختاش توهم تنیده وتنه ی سیاهشون نشون از خشک شدنشون میدادقار قار کلاغ آواز مرگ بود نور خورشید توهاله ای از ابرای خاکستری بود چمنای زیر پامون مثل موی سوخته توی هم پیچیده بودن از هرکدوم از درختا میوه ای شبیه به اسکلت اویزون بود اما اسکلت نبود همه چیه اینجا عجیب بودوترسناک صدای تپش قلبمون فضارو پر کرده بود کم کم به خودمون اومدیمو به جلو حرکت کردیم هرچی جلوتر میرفتیم تعداد درختا بیشتر میشدو زمین شیبش بیشتر میشد دیگه تشنگیو گرسنگی امونه ههمونو بریده بود همین طور که به جلو حرکت میکردیم که وسط این همه سیاهی یه چشمه و یه درخت میوه پیدا کردیم همه با خوش حالی به سمت چشمه رفتیم که معلوم بود عمقش زیاده سرمو خم کردم تا اب بوخوریم که یدفعه عقب کشیدم همه با تعجب نگام کردن سرمو دوباره نزدیک کردم اشتباه نکرده بودم درست دیده بودم یه دختر زیر اب بود موهای بلندو سیاهش بالای اب مثل علفای دریایی در حال تکون خوردن بود هممون فقط نگاش میکردیم پایین تر پاش به چیزی وصل بود که مانع میشد روی اب بیادو شناور باشه داشتم دستمو به سمت اب دراز میکردم که یکی از پشت دستمو گرفت امیر- چیکار میکنی سام- بزار درش بیارم شاید زنده باشه امیر- دیوونه شدی مگه میشه زنده باشه سام- امیر بس کن نگو برات غیر قابل تصوره این همه مدت هرچیزیرو دیدی چیزایی که اگه یکی برات تعریف میکرد میگفتی زائده ی ذهن طرفوو داره برات داستان تخیلی تعریف میکنه اما الان نه الان که با چشمای خودت دیدی نه اون که از صدای بلندم جاخورده بود عقب کشید برگشتم سمت دخترو بایه جهش پریدم تو اب رفتم کف ابو با دقت به پاهاش که علفی دورش پیچیده شده بود علفو باز کردمو داشتم به سطح اب نزدیک میشدم که دیدم علفایی نظیر همونا با سرعت به سمتم میاد سرعتمو بیشتر کردم داشت نزدیکو نزدیک تر میشد دیگه امیدی به رسیدن نداشتم که کشیده شدم بالا بچه ها دستمو گرفته بودنو محکم به سمت بالا میکشیدن وقتی اومدم بیرون نفس حبس شدمو ازاد کردمو به سمتشون برگشتم ولی اونا به اب نگاه میکردن به سمت اب برگشتمو دیدم علفا باهمون سرعت به پایین برگشتن ایندفعه رفتم پیش دختره نبضشو گرفتم میزد دستای سردش کم کم گرم شدنو رنگ پریدگی پوستش داشت به حالت طبیعی برمیگشت چشماش باز شدنو نگاهی به اطراف انداخت معلوم بود هنوز موقعیتشو درک نکرده و تو هپروته سام – تو کی هستی اینجا چیکار میکنی – اسمم ساراس اومده بودم کمی مکث کردو گفت اصلا شماها کی هستین من یادمه خوابیده بودمو دیگه چیزی یادم نمیاد سام چندوقته خوابی فکر نکنم چندوقت باشه تقریبا چند ساعته سام – یادته وقتی اومدی اینجا تاریخشو وقتی تاریخو گفت با تاریخ الان که محاسبه کردم تقریبا میشد گفت یک سال یا یک سالو نیم سام تو الان یک ساله خواب بودی سارا با چشمای گرد شده نگام میکرد کمی بعد به حالت طبیعیش برگشت اهی کشیدو بلند شد کمی باخودم فکر کردم سارا!؟!؟ سارا!؟!؟ ســـــــــــــارا؟! با صدای کمی بلندم همه به سمتم برگشتن حتی خودش بهش گفتم یعنی توهمون سارایی سارا سرشو کمی خاروندو گفت کدوم؟؟؟؟؟؟گفتم دفتر خاطره سارا سرشو با سرعت اورد بالا و گفت سارا- شماها خوندینش گفتم سام – اره خوندذیم برای همین اینجارو پیدا کردیم همون بلایی که سر پدرتو اومد سرخانواده های مام اومده چشماش غمگین شدو خیلی نامحسوس قطره اشکی از چشماش چکید همه تو حس و حال خودشو ن رفته بودن و معلوم بود به گذشته برگشتن با صدای سیامک به خودمون اومدیم سیامک- خیلی خب بریم یه چیزی بوخوریم رفتیم به سمت درختو میوه کندیم اما تا خواستیم بخوریم میوه ها جمع شدنوعین میوه ی خراب رنگ عوض کردنو بوی بدشون توی بینیمامون پیچید هرمیوه ای که برمیداشتیم همین بلاسرش میومد به ناچار سام- چاره ای نیست باید به راهمون ادامه بدیم شروع کردیم به راه رفتن اما نتیجه ی هرراه رفتنمون کند تر شدن سرعتمون بود اونم ازضعف گرسنگیو خستگی دیگه چشمای هممون بزور باز مونده بود ترجیح میدادیم بخوابیم خواب؟! خواب نه اگه بخوابیم معلوم نیس چه بلایی سرمون بیاد اطراف این کویر جن برهوت بود افتاب داغ پوستمونو میسوزوند زمینش ذره ای علف نداشت نبایدم داشته باشه علفم اینجا کم میاره اینجور که اسمون نشون میداد قصد نداشت خورشید غروب کنه هممون مرگو به چشمامون میدیدم مرگ هه مرگ مرگ به نظرم به این شیوه خیلی غیر منصفانس مرگی با دردو زجرهمه صداشون بلند شده بودو دیگه توان تحملشو نداشتن سرم پایین بودو جلو نمیدیدم یه دفعه با صدای بلند بچه ها از جام پریدم دانیال- اب؟!!!!!!!!!! اب!!!!!!!!؟همه سرمون اومد بالا باخوش حالی به سمت اب دوییدیم وقتی رسیدیم اه از نهادمون بلند شد سراب بود هرکدوم یه ور افتادیمو روزمین خورشید هرلحظه برق سوزانشو مثل خنجری توی وجودمون فرو میکرد گوشم روزمین بود که یه صدایی شنیدم سام- بیاین گوش بدین سیامک- اره منم میشنم همه باهم هم زمان گفتیم صدای اب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شروع کردیم به کندن زمین هرچی میکندیم بی نتیجه بود همه رفتن بالاو منم از سر حرص پامو محکم کوبیدم به زمین که یه هو زیر پام خالی شدو افتادم پایین وقتی به زمین برخورد کردم فهمیدم ارتفاعی نداشت امیر- سام اونجایی چیشده سالمی سام؟!!سام- خوبم چیزیم نشد یه نگاه به دوروبرم انداختم مثل یه دالان بود سام- بچه ها بیاین پایین همشون اومدن پایینو وقتی خوب اطرافو دیدیم حرکت کردیم دالانش مثل غار بود جلوتر که رفتیم فضا بزرگ شدو یه چشمه پیدا کردیم همه تا جایی که جا داشتیم اب خوردیم وقتی کامل تشنگیمون برطرف شد بلند شدیم جلومون یه در بود رو درش مجسمه ی یه کلهی ادم بود دروش یه مار بود به همون مدل درو هل دادیم تکون نخورد اونقدر هلش دادیم تا در باز شد یه اتاق بود نه بزرگ نه کوچیک توی اتاق یه میز سنگی بود که وسطش یه کتاب بود اما کتاب همون کتاب همون کتابی که پای مارو به اینجا باز کرد رفتیم سمتش کتاب باز بود روی یه صفحه متوقف بود نگاهمون روصفحه خشک شد هرکدوم عکس عزیزمونو اونجا میدیدیم دور همه ی عکسا خط قرمز کشیده شده بود یه چیزی تعجب هممونو بالابرد اونم عکس ما پنج نفر که یه خط سبز دورش بود یه صدایی از توی تاریکی اومد بیرون - بلا خره اومدید سام- توکی هستی - الان میام تا منو خوب بشناسیدوقتی از تو تاریکی اومد بیرون چهرشو بهتر شناختیم نـــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟این اونهـــــــــــ!!!!!!!همونی که ازش درمورد گذشته سوال کردیم همون پیرمرده این صدای دانیال بود – بله خودمم مثل اینکه حرفام خوب روتون تاثیر گذاشته سام – منظورت چیه – منظورم واضحه هرچی نشونه بود براتون گذاشتم تا خیلی راحت بیاین اینجا سام- رفتم سمتشو گلوشو فشار دادم نقش تو چیه – ارباب بدستتون میاره همتون مال اون میشین حکمرانی مرده ها برجهان خیلی خوب میشه که همرو بکشونه اینجا توهم تا خواست بقیه حرفاشو بگه نا پدید شد امیر با عبانیت بلند شدو رفت سمت کتاب برش داشتو از وسط به دوقسمتش کرد برگ برگشو ریخت همه مات شده بودیم که از کتاب یه نور ابی رنگ زد بیرونو هممون به یه جا پرت شدیم سام-وقتی چشمام باز شد دوروربرمو نشناختم چند نفر دورمون بودنو داشتن نگامون میکردم چشمم که باز شد به سه تا پسرو یه دخترخورد اینا کین اینجا کجاس من کیماونا بلند شده بودنو مثل من گیج شده بودن تنها چیزی که یادم بود یه اسم بود سام اونا هرکدوم اسمامی یادشون بود که معلوم شد اسمامونن اما نمیدونیم کی هستیم چیشده وقتی دکترا ازسرمون عکس گرفتن دکتر- یعنی چی خیلی عجیبه سام – دکتر چپی عجیبه دکتر – هیچ مشکلی ندارید سام – مگه میشه دکتر چرا هیچیرو یادمون نیس دکتر- نمیدونم نمیدونم دکتر کلافه دستی به ریشش کشیدو اتاقو ترک کرد یک سال بعد....... بعد اون اتفاق سعی کردیم کنار بیایم با اینکه هیچی یادمون نیومد اما نتیجه گرفتیم خواهرو برادریم الانم مدتیه باهم زندگی میکنیم دوس دشتم چیزی از گذشتم یادم بود اما فعلا باید با ااینده سر کرد اینده ای مرموز خب اینم رمانم اگه دوس دارین جلد بعدشو هم بنویسم ادامه ی همین بهم بگید اگرم نه که هیچی امیدوارم خوشتون اومده باشه ---- آنورا ----
عقاب تیز پرواز...
ما را در سایت عقاب تیز پرواز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 46
تاريخ: جمعه
19 شهريور
1395 ساعت: 12:45