آنورا هستم اینم
پست دوم نجات یافتگان جلد دوم <گورستانی برای زندگان> امیدوارم خوشتون بیاد وقتی چشمامو باز کردم داشتم تو باتلاقی فرو میرفتم به خودم اومدم دستمو دراز کردم تا بتونن منو بیرون بکشن وقتی اومدم بیرون با تعجب گفتم اینجا کجاست دانیالو بقیه نگاهی بهم انداختنو گفتن ماهم نمیدونیم کجاییم نگاهی به دوروبرم انداختم جایی شبیه جنگل بود اما انگار نبود سرتو که میچرخوندی یه طرف سرسبز بود یه طرف انگار افت زده باشه همش ازبین فته بودومابین دوراهی گیر کرده بودیم اینکه به کدوم سمت بریم با توافق بچه ها به سمت قسمت سبز جنگل رفتیم در حالی ک از اتفاقی که ممکن بود بیوفته بی خبر بودیم.... توی جنگل یه حس خاصی داشتم حس خطر ولی با نقطه های نوری که توی هوا پخش شده بود حواسم پرت شد نقطه ها هرکدوم به یه طرف میرفتو صداشون انگار نوای مرگ بود اما قشنگ بود هرچی بود دوست داشتی تا اخر عمرت به صدای اونا گوش بدی وقتی باد از لابه لای درختا رد میشدعطر خاصیرو به هوا بلند میکرد همه چی اینجا عجیب بودو کمیم ترسناک همینطور که به جلو میرفتیم بیشتر محو زیبایی اونجا میشدیم پرنده ها ازجلومون از شاخه ای به شاخه ی دیگه میرفتن زمین پوشیده از چمن خودنمایی میکرددرختا دورتادورو روپوشونده بودن فقط بعضی از قسمت هاش باریکه نوری معلوم وگرنه نه از خورشید چیزی معلوم بود نه اسمون صدای اب به گوشمون میرسید وقتی نزدیک تر رفتیم از حیرت خوشکمون زد هیچ وقت جایی به این زیبایی نده بودیم ابشار نه بلند نه کوتاهی اونجا بود که پایینش باریکه کوچیکی ابها جمع شده بودن دورو برش درخت بود از کناره های ابشار گیاهایی اویزون بود که گلای سرخشون جلوه میداد به ابی ابو سبزی سبزه توی برکه گیاه سبزی رو به بالا با گلهای ابی بود بعضی گلهاش ابیش پر رنگ تر بود بعضیاش به رنگ اسمون بود مدت زیادی بود محو فضا شده بودیم نمیتونستیم چشم از اونجا بگیریم صدای اطرافمون از هرموزیکی قشنگ ترو گوش نواز تر بود حس خواب وجودمونو گرفته بود کم کم پاهام سست شدو روی زمین دراز کشیدم حس کردم یکی زیر سرم بالیشت گذاشتو روم پتو کشید سرمو که برگردوندم پیشونیمو بوسیدو دستی به سرم کشیدو بامهر منو نگاه کرد مامان جونم پسرم مامان خودتونید پسرم بگیر بخواب خسته یی مامان نمیشهبیدار بمونم؟ خسته نیستم نه پسرم بگیر بخواب دیگه باید بخوابی وقت خوابته اما مامان من خوابم نمیاد پسر مامان میخوا برات قصه بگم نگاهی به مامان انداختم اره برام قصه بگو شروع کرد به گفتن قصه شنگولو منگول همونی که همیشه برام تعریف میکردو ازش سیر نمیشدم چشمام روهم رفتو خوابیدم اروم ترین خوابی که ممکن بود داشته باشم قطره اشکی از گوشه چشمم سرخرد اون مامانم بود مامان؟!!!!! من که مامانم زنده نیس کمی هوشیار شدم اما نمیتونستم پلکمو کامل باز کنم فریاد بابارو شنیدم نباید بخوابی سام!!!!!!!!!!!ســـــــام نخواب باید بیدار شی بلند شو سام!! اما انگار یکی دستشو گذاشته بود رو چشمامو نمیزاشت بازشون کنم صدای مامانم توگوشم پیچید پسرم بخواب وبعد دوباره فریاد بابا سام این مادرتو نیس!!!!!!!!!!!بیدار شو ایندفعه صدای خشدار و عجیب یکی اومد نه سام بخواب حق نداری بلند شی باتموم قدرتم چشمامو باز کردم تا جای گردنم اب بود نگاهی به دوروبر انداختم بچه ها خواب بودن رو لباشون خنده بود خنده ایی از ته دل انگار اروم بودن اب همین ور داشت بالا میومد رفتم بیدارشون کنم اما بلند نمیشدن به زور کشیدمشون به سمتی که اب نبود اما اب نزدیک تر میشدو کم کم همه هشیار شدن از جنگل با سرعت زدیم بیرون اما انگار یکی داشت دنبالمون میکرد وسط جنگل یه غار بود وقتی داخلش شدیم سنگی جلوی غار قرار گرفت هرکار کردیم سنگ تکونی نخورداتیشی درس کردیمو دورش نشستیم با صدای گریه سرمو بالا گرفتم سارا اشک میریختو میگفت کاش بیدارم نمی کردی قشنگ ترین خواب عمرم بود دلم نمی خواست بیدار شم بابام بابام پیشم بود همینطور گریه میکردو افسوس میخورد نگاهی بهش کردمو گفتم بابات نبود اون بابات نبود هرکی بود غیر بابات هممون خواب اونارو دیدیم ولی اونا والدینو عزیزامون نبودن فقط شبیهشون بودن باحرف من کمی اروم ترشد بلند شدمو داخل غار راه رفتم به زمانی که برامون گذشت اما انگار نگذشت حسش نکردیم حواسمون نبود که همه چی یادمون اومده بود زندگیمون روزهامون همه چی هرچی که باید یادمون میبود اما نبود حالا یادمون اومده بود هرچی جلوتر میرفتم فضا تاریک تر میشد داشتم پشیمون میشدم اما تصمیم گرفتم برم جلو شاید چیزی پیدا کنم اما جز تاریکی غار چیزی نسیبم نشد میخواستم برگردم که یه نور ضعیفی رو احساس کردم به سمت نور رفتمو کمی واضح تر شد از بالای سنگا بود رفتم بالاترو سنگارو کنار زدم سرو بردم بیرونو نگاه کردم از چیزی که مدیدم تعجب شدم دریا بله دریا!!!!!انگار غاری که ماداخلش بودیم پشتش دریا بود ولی خب عجیب بود این منطقه اصلا دریا نداشت! ارسنگااومدم پایینو به سمت بچه ها رفتم وقتی رسیدم هرکی یه طرف افتاده بودو توخودش جمع شده بود همه خوابیده بودن منم یه جاییرو پیدا کردمو خوابیدم کمی بعد بیدار شدم همچنان بقیه خواب بودن رفتم سمتشونو صداشون زدم با غرغربیدارشدن بهشون جای دریارو که نشون دادم فهمیدن راهی به بیرون نیس چند ساعتی گذشته بودو ما بدون اب و غذا داشتیم سرمیکردیم رفتم جای قبلیم دراز کشیدم نزدیک در غار بود دستمروی سرم بود دانیال یدفعه صدام زدو منم از جام پریدم دستم محکم خورد به دیوار پشت سرم از دیوار یه چیزی کنده شد افتاد پایین نگاهی بهش کردمو برداشتمش یه سیخ اما کلفت بود گذاشتمش همونجایی که افتاده بود رفتم باز دراز کشیدم همینطور که چشمامو بسته بودم به صداهای دوروبرمم گوش میدادم دقایق داشتن جلو میرفتنو ولی ماهمچنان توی غار گیرکرده بودیم اتیش داشت کم زورترمیشد بلند شدمو از گوشه کنار غار سیخ برداشتم رفتم اون تیکه چوبی که افتاده بود بالای سرمو هم برداشتم نزدیک اتیش شدمو دونه دونشونو انداختم به اون چوبه که رسید تا خواستم بندازمش توی اتیش نظرم به قسمتی از چوب جمع شد که شکل اهرم مانند بهش میداد بلند شدمو رفتم جایی که دستم بهش خورده بود به اندازه ی همون چوبه جا بود چوبرو گذاشتم داخلش اتفاقی نیوفتاد چوبرو دوباره کشیدم بیرون یه دفعه زمین لرزید ولی خیلی نرم نور چشمامو زد وقتی باز کردم چشمامو درغار رفته بود کناربچه ها با خوش حالی به در غار که رفته بود کنار نگاه می کردند باخوش حالی اومدیم بریم بیرون که دیدیم همه جای بیرون غار اب پوشونده به اب که دقت کردیم انگار غاردر حال حرکت بود با کمک بچه ها رفتم بالای غار بیرونو نگاه کردم هیچی به چشم نمیرسید همه جا اب بود باورم نمیشد یعنی ما اینجا گیر کرده بودیم؟!به دنبال یه نقطه خشکی همه طرفو نگاه کردم اما دریغ از تیکه زمینی با اعصابی داغون رفتم پایین سیامک-چیشد سام- همه جا ابه خبری از خشکی نیس امیر- یعنی چی هیچی نیس؟؟؟سام- یعنی الان وسط دریاییم هیچ راهیم نیس برای رفتن همه مغموم رفتن یه گوشه نشستنو سراشونو گذاشتن روزانوهاشون نمیدونستیم چی کار باید بکنیم سرمو تکیه دادم به دیوارسردر نمیاوردم چرا به هرطرفی که میرفتیم به بن بست میخوردیم خسته شده بودم اونقدری که دلم میخواست بخوابمو دیگه بیدار نشم زمان زیادی گذشته بود شب شده بودو همه جا تاریک بود ماه پشت ابر بودو نورش واضح نبود شب رو که گذروندیم اما فرداش همه ضعف داشتن حال هیشکی خوب نبود تصمیم گرفتم برم تو دریا شاید چیزی پیدا کنم شیرجه زمو رفتم کف اب با چیزی که میدیم ذوق زده شدم سریع به سطح اب شنا کردم وقتی رسیدم بعد گرفتن نفس دانیال –چیشد چیزی پیدا کردی برای خوردن سام-نه همه ناامید رفتن برن داخل که با صدای من متوقف شدن سام- بهتر از غذا پیدا کردم سرای همه برگشت به سمتم منم بعد نگاهی به سمتشون گفتم ----راه نجات----بعد گفتن اونچه که دیدم دوباره با بقیه پسرا به ته اب شنا کردیم چیزیرو که میخواستیم پیدا کردیم همرو اوردیم بالا وبادقت بهشون نگاه کردیم چندتا بشکه با طناب ویه تیکه پارچه اون پایین یه کشتی بود که اینا توش بود همرو به هم وصل کردیم وتونستیم چیزی تومایه های قایق درست کنیم اونم فقط برای نجاتمون وسطای اب بودیم ولی هیچ بادی نمیومد دیگه واقعا خسته شده بودیم مخصوصا اینکه جای زیادی نداشتیم شب شده بود هواهم طوفانی هرکار میکردیم نمیتونستیم هدایتش کنیم به مسیر مخالف کمی بعد همه از قایق چپه شدیم وبه داخل دریا افتادیم........کمی بعد باخیس شدن صورت از خواب بیدار شدم دوتا چشم درشتو یه پوزه باریک قهوه ای دیدم که دوباره زبونشو داشت نزدیک صورتم میکرد از جام بلندشدموبه سگ قهوه ای جلوم با کمی سفیدی نگاه کردم به دنبال بچه ها دوروبرو نگاه کردم هرکدوم یه ور افتاده بودن رفتم بیدارشون کردمو به روبه رومون نگاه کردیم جلوی یه خونه بودیم به عقب برگشتم ولی اثری از دریا نبود انگار دریایی از اول وجود نداشت ولی همه میدونستیم تاقبل از این توی دریا در حال غرق شدن بودیم وحالا اثری از دریا نبود به سمت خونه رفتیم یه خونه ی چوبی قدیمی که رنگش به خاکستری میزد یه طبقه بودو یه شیرونی هم داشت به سمت درش رفتیم تا خواستیم درو باز کنیم در بازشدو ما به داخل خونه رفتیم همه جا سکوت بود تنها صدای تپشای قلبای ما بود که توی فضا طنین مینداخت تنها اثاث خونه یه صندلی یه میز بودغبارهمه ی اثاث خونه رو پوشونده بود بوی نم همه جا پیچیده بود کمیم بوی خون!! هرچی دوروبرو نگاه کردیم چیزی رو ندیدم که نظرمونو جلب کنه انگار اینجا امن بود اما من هنوزم احساس خوبی نداشتم امیر رفت روصندلی نشست بقیم یا ایستاده بودنو یا روزمین نشسته بودن چشمامو بسته بودمو فکر میکردم که با صدای هییی سارا چشمامو باز کردم یه قطره خون روی صورت امیر بود رفتمو با دقت صورتشو نگاه کردم زخم نشده بود اونم متعجب داشت نگاه میکرد سرمو بالا بردمواز چیزی که میدیدم تعجب کردم از سقف قطرات درشت خون به زمین میافتاد قطره های خون اول قرمز وبعد به سیاهی رنگ عوض میکردند!!!!تاپست بعدی نظرات یادتون نره عقاب تیز پرواز...
ما را در سایت عقاب تیز پرواز دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 57
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 3:22