
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمامxa0تا نگاه می کنی :xa0وقت رفتن استxa0باز هم همان حکایت همیشگی !پیش از آن که با خبر شویلحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شودxa0آی ...ای دریغ و حسرت همیشگی!ناگهانxa0چقدر زودxa0دیر می شود !...
ادامه مطلب
پیش از اینها فکر میکردم خداخانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه هاخشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلوربر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج اوهر ستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسماننقش روی دامن او، کهکشان رعد وبرق شب، طنین خنده اشسیل و طوفان، نعره توفنده اش دکمه ی پیراهن او، آفتاببرق تیغ خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیستهیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بوداز خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگینخانه اش در آسمان، دو...
ادامه مطلب